قدم های مساوی,سرانجام روزی از پایان شما رد می شوم.
بعد از بلوغ آن لحظه چه حرف ها زدند بی مکث و بی اعتبار و آن آبروی مطرود را به حراج گذاشتند. آن لحظه ی مشکوک آن لحظه ی نافذ آن لحظه ی مشوش که ساکنان ایمان به تردیدی سست بدل کرد. آن لحظه ی نا مفهوم که از ترس فنا شدن با صدایی وقیح سکوت سر میداد آه آن لحظه ی لاجرم آن لحظه ی طویل همچون جمعه ای ننگین از پس خستگی هایم گذشت... من به حوصله ی ظریف گنجشک ها و عریانی شاخه های میزبان می اندیشم. وقتی که سکوت مضطرب اشک های یخی قلب منقلب زمین را به لبخندی سرد وا می دارد من به اوهام آشفته ی خواب ریشه ها می اندیشم. وقتی که برف می بارد سوسوی آن چند چراغ از دور ماوای چشم هایم می شود و انتظاری مسلوب مرا تا انتهای برخورد می کشاند. وقتی که برف می بارد دلم غمگین است... لاغرک حقیقت خویشاوندی را به پایان میرسانم و به کودکی که در آغوشم آرامش یافته ابدیت میدهم. من می شناسم طعم انزجار آورِ زبانان چرب را. و می گریم گسترده دامهای غیبتم را... تو که می خزی در خزان و به تن میکنی خرقه ی نیستی را مرا مهربان باش! مرا با دو دستت بگیر و ببر در دیاری که پرواز را می شناسند ولی رسم رفتن ندارند مرا بال و پر کن به تن پوشی از جنس آیینه و شب مرا مهربان باش! مرا خط بزن از وضوح مردد و مشکوک سنگین نگاهت مرا جاده کن در تب و تاب راهت و اکنون برویان مرا در جهانی که تعبیر نامت ز بیداری افزون تر است. مرا مهربان باش! به تن کن تو شولای ابریشمی را که پرواز تو میکشاند به روی زمین کهکشان را تو ای ناگهان اتفاق مرا مهربان باش...! برای خداوند و تنهایی دلگیرش من از خداوند که لابه لای ابرهای بارانی نشسته است تنهاتر نیستم...؟ چرخه ی دیگری در حال چرخیدن است. خواهرم با خستگی تمام، خود پر از هیجان و نشاط نشان میدهد و مادر باز به فکر ناهار فردا و فرداهاست. صدایی در لحظه ی تحلیل افکار همچون خوره ی من می گوید:"زندگی جریان دارد" بیدار می مانم و چشمانم را با سنگینی پلک ها تنبیه میکنم. و سرود خود ساخته ی شب را زیر لب آهسته می خوانم "زندگی جریان دارد" از تولد و تکامل و مرگ به فلسفه ای عمیق میرسم و همچنان دوست میدارم، همه ی کسانی را که بی خداحافظی از کنارم رفته اند. نیمه شب است من هستم و چند یاد که چهره ها و حنجره هایی مرا به یاد آنها می اندازد همچنان بیدار هستم و همچنان ، "زندگی جریان دارد" بیدار می مانم و به تنهایی و وظیفه ی نکبت تیر برق ها می اندیشم، و به خفاش هایی که عصا به دست کودکان خود را برای خرید به کوچه ها می آورند. چشم های درنده ام سپیدی کاغذ را خدشه دار میکند و واژه ها از پس هم متولد می شوند و باز هم "زندگی جریان دارد"
مردم به خانه ما می آیند از هر قشری حتی کارگری ساده، می آیند و تابلوهایش را می برند و خواهرم روز به روز تنها تر می شود....
به : خ. شاهرخی از شدت غرق شدن در شطی رو به مرگ تاسه میروم. در حالی که تو انحنای سرخ باورهایم را گچ میگیری تا خیال خامم را به بن بست بسپاری....
حیرتم را برمی انگیزد. بین بیداری و کابوسش ،چند پله ی ویران بیش نیست. و من میان این برزخ دستانم را زنجیره وار بر حنجره ی کثیف کلاغ ها میگذارم، که هیس! خواهرم در خواب است...
شاخه های تکیده و عریان آن درخت پا به ماه که بیابان را به معبدی بدل کرده مرا سخت می آزارد. پس بیا به حرمت دوباره به بار نشستنش پشت باران ها سد نشویم...
| Design By : RoozGozar.com |


